باغ های سپید آتشنشان ها
19:14:17 | ۱۳۹۵ پنج شنبه ۳۰ دي | ارسال شده در
 
 

باغ­ های سپید                

مارک هِلپرِن*

         ماه اوت بود. کشیش در میانه­ ی مدح و ستایشش گفت: «اکنون آنها ما را ترک می کنند تا در باغ­ های سپید بیارامند.» سپس گیج و سردرگم، درنگ کرد، زیرا بی­ تردید منظور او باغ­ های سرسبز بود. اما مطمئن نبود. هیچ­ کس در آن کلیسای پر از جمعیت نمی­ دانست منظور او از باغ­ های سپید، به­ جای باغ­ های سرسبز چیست؛ اما حس می­ کردند این اشتباه، به­ نوعی، متناسب نیز بود، و بیش­ترِ آنها در باقی عمر خود، لحظه­ ای پس از آن را که کشیش با دلهره و سردرگمی به آنها نگاه کرد، به­ خاطر می­ سپردند.

         کلیسای سنگی در بروکلین، در یکی ازبلندترین خیابان­ هایی که تا دریا امتداد داشت، پر بود از آتش­نشان، خبرنگار، دولتمردانِ برخلافِ همیشه ساکتِ شهر، با لباس­ های مناطق گرمسیری، و همسران و هجده فرزندِ شش مردی که همگی در یک چشم بر هم زدن، زیر سقف در حال ریزش ساختمانی شعله­ ور گرفتار شدند؛ در دل توفانی از آتش بی امان.

         همه متوجه شده بودند که همسران آتش­نشانانی که از دنیا رفته بودند، به­ طور بی نظیری زیبا به­ نظر می­ آمدند. همسرانی جوان – با موهای طلاییِ تابستان و پیراهن­ های نخی سیاه- که چند نفرشان دسته­ گل به­ دست داشتند و زنان مسن­ تر و نسبتاً چاق که کمتر آرام و خویشتن­ دار بودند؛ زیرا آنها بهتر می­ دانستند چه بر سرشان آمده؛ همگی حالتی ترسناک، پاک و متعالی داشتند که انگار بر مُریدان کشیش و دولتمردانِ خاموش سایه افکنده بود.

         کشیش با کلمات خود درگیر بود، شاید به این دلیل که جوان بود و آن­ قدر متأثر، که نمی­ توانست طبق سنت، زبان­ آوری کند. پس از سکوتی طولانی، سرش را بلند کرد و فقط گفت: «آرامش رودها...». آنها تلاش می‌کردند منظور او را درک کنند اما نمی­ توانستند؛ و خیلی زود او را فراموش کردند. صدای او به­ زور در می­ آمد- نه به دلیل جمعیت بسیار زیادِ داخلِ کلیسا که با وجود بزرگیِ این فاجعه تعدادشان معمولی بود. به­ خاطر حضور شهردار در بین جمعیت هم نبود: شهردار تبدیل به فردی عادی شده بود و هیچ­ کس قدرت دفتر و تشکیلات او را احساس نمی­ کرد. شاید به­ خاطر گرما بود. شهر یک هفته در محاصره بود. رطوبت و باران­ های بی­ پایانِ «کی وِست» به بروکلین هجوم آورده بودند، انگار تلاش می­ کردند شهر را با دریا بپوشانند. حالا دیگر خورشید می­ درخشید، از میان مِهی رقیق و سفید؛ و گرمای سی­ و شش­ درجه­ ایِ داخل کلیسا، غیرعادی و ترسناک بود- مثل دیگ بخار. همه­ ی فصل­ ها رمز و راز خود را دارند اما شاید راز تابستان این باشد که با زندگی آرام و بی­ دغدغه از پا می­ افتد و انسان را وا می­ دارد به­ طرز نامناسبی احساس کند که جاودانه و نامیراست.

         نگاه یکی از همسران به پنجره­ ی بالایی افتاد و دود سفیدی را دید که از دودکشی به هوا برمی­ خاست. فکر کرد، حتی در این هوا هم آنها مجبورند برای آب داغ، کوره­ ها را روشن نگه دارند. دود به­ سرعت از روی ساختمان گذشت، انگار از دودکشِ کشتی بلند می­ شد. او پیش از آن نیز در مراسم تدفین یک آتش­نشان شرکت کرده بود و می­ دانست آنچه در آستانه­ ی انجام آن هستند، مانند زمانی­ ست که آن تابوتِ پرچم­ پوش از کلیسا بیرون آورده شد و روی ماشین آتش­نشانیِ نو و براقی قرار گرفت. صدها مرد یونیفرم­ پوش، هم­ زمان و با سر و صدای زیاد، خبردار می­ ایستادند، کلاه­ های آبی­ شان ناگهان در یک خط قرار می­ گرفت. سپس، مانند رودخانه­ ای آبی­ رنگ جاری می­ شدند؛ و او، این زنِ بیوه (حالا دیگر او بیوه بود)، گیج و تلوتلوخوران سوار ماشین سیاه­ رنگی می­ شد که به­ دنبال تابوت حرکت می­ کرد.

         او یکی از همسران جوان­ تر بود؛ یکی از آنها که با تمام وجود آرام و خویشتن­ دار بود، یکی از آنها که پیراهن نخی سیاه به­ تن داشت و دسته­ گلی در دست. برای اطلاع از مسیر حرکت به کشیش نگاه کرد اما او انگار در حال فرو ریختن بود؛ و هنگامی که رمقی برای کشیش نمانده بود، زن دیگر نمی­ توانست از فکر هزاران چیزی که به ذهنش هجوم آورده بودند بیرون بیاید؛ چیزهایی که هر یک به­ دلیلی به ذهن او خطور می­ کردند، مانند حالتی که کشیش گفته بود: «باغ­ های سپید» و «آرامش رودها». به قایق­ های باری که آهسته در تونلی از مه سفید و نقره­ ای روی «هودسن» حرکت می­ کردند و به پل­ های از باد صیقل خورده که زیر نور خورشیدِ تابستانی سرپا ایستاده بودند، فکر کرد. به مردان داخل کلیسا فکر کرد. مردانی که آنها را می­ شناخت. آنها آتش­نشان بودند و ناآرام؛ با خود آرزو، اندوه، توان، شهامت، حرص، اشتیاق و خشم نسبت به آنچه در این روز برای این زن اهمیتِ فکر کردن را داشت، به کلیسا آورده بودند. اما با وجود ارزشِ زنده بودن و توانِ گروه­ شان، توجه آنها به این کشیشِ ضعیف و نحیف جلب می­ شد که گاه و بی­ گاه، به­ خاطر حضور آن همسران و فرزندان و آن شش تابوت، صدا به‌سختی از گلویش بیرون می­ آمد.

         او به بروکلین فکر کرد، به گستردگی و بی­ کرانگی­ اش و به اتفاقاتی که درست در همان لحظه در بروکلین رخ می­ داد. حتی هنگامی که آن مردان به خاک سپرده شوند، ترافیک در خیابان­ ها و بلوارهای بروکلین بیداد می­ کند؛ هیجان و احساساتِ فراوان و بی شماری از فردی به فرد دیگر منتقل می­ شود، به هوا، به دیوارهای اتاق­ هایی گرم و تاریک، به بیشه­ های کوچکی از درختان پارک­ ها. حتی هنگامی که آن مردان در زمینی زمردین و درخشان از ردیف ردیف سنگ قبرهای سفید استخوانی دفن می­ شوند، حسی از شروع دوباره و زندگی، در سراسر بروکلین وجود خواهد داشت. اما در آن دقایق، همه چیز آرام بود و کشیش در لحظه­ ای گم شده بود که همگی به هم نزدیک می­ شدند و این فرزندان شایسته و همسران زیبا و دوست­ داشتنی در می­ یافتند که دوران آرام و خاموشی وجود دارد که جهان تحت تأثیر قرار می­ گیرد. هنگامی که این جهان به­ راستی اهمیت می­ یابد و به طلب همه­ ی وفاداری­ ها به­ پا می­ خیزد.

         سرانجام، کشیش به­ خود مسلط شد و گفت: «غم­ انگیز است، تلخ و غم­ انگیز است که تنها در چنین مجال­ ها و از چنین پنجره­ هایی، با روشنی تمام، به گذشته و آینده بنگریم؛ تلخ است که در چنین صحنه­ هایی با توجهات و نگرانی­ های زودگذرمان برافروخته و بی­ تاب شویم؛ می­ سوزیم تا دریابیم که هرچه تاکنون بوده، اکنون نیز هست؛ و هرچه هم­ اکنون هست، تا ابد باقی خواهد ماند.» زن به کشیش نگاه کرد، سرش را کمی چرخاند و با احساس عشق و اندوه لبش را گزید؛ و کشیش ادامه داد. «زیرا همواره باغ­ هایی سرسبز خواهیم داشت و همواره باغ­ هایی سپید نیز خواهیم داشت.»

          حالا دیگر منظور او را دریافتند و این درک، مانند جریان برق به شش همسر، هجده فرزند و رود آبی مردان نفوذ کرد.  

 

   (Mark Helprin (1947، نویسنده، روزنامه­ نگار - و به­ تازگی سیاستمدار و منتقد اجتماعی- امریکایی­ ست. او دانش­ آموخته­ ی دانشگاه هاروارد، پرینستن و آکسفورد است. اولین مجموعه داستان او در سال 1975 و اولین رمانش در سال 1977 منتشر شد؛ چندین رمان، سه مجموعه داستان، سه کتاب کودک، و همچنین مقالات فراوانی که در نشریاتی مانند نیو یورک تایمز، نیو یورکر، وال استریت ژورنال، لس انجلس تایمز، امریکن هِریتِیج و دیگر نشریات مشهور منتشر شده­ اند، زینت­ بخش کارنامه­ ی حرفه­ ای او هستند.





 
   
نظرات کاربران - 0 نظر ثبت شده



طراحی و اجرا توسط مهندسین پایداری اطلاعات دوران